دریا
مثل نگاه ِ توست
آبی و عمیق
مثل اشک ِ توست
شور و لرزان
مثل آغوش ِ توست
گرم و وسیع
_____________
_____________

_____________
________

________
_____________
دوستان

منم آرش!

درود اى واپسين صبح اى سحر بدرود!
که با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند!
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بى درنگى خواهدش افکند.
زمين مى داند اين را آسمان ها نيز
که تن بى عيب و جان پاک است.
نه نيرنگى به کار من نه افسونى
نه ترسى در سرم نه در دلم باک است.

ز پيشم مرگ
نقابى سهمگين بر چهره مى آيد.
به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار مى پايد.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز مى گيرد
به راهم مى نشيند راه مى بندد،
به رويم سرد مى خندد
به کوه و دره مى ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد.
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدميخوار است
ولى آن دم که ز اندوهان روان زندگى تار است
ولى آن دم که نيکى و بدى را گاه پيکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است.
همان بايسته آزادگى اين است.
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش مى داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهى مى گيردم گه پيش مى راند.
پيش مى آيم
دل و جان را به زيورهاى انسانى مى آرايم
به نيرويى که دارد زندگى در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند.

برآ اى آفتاب اى توشه اميد!
برآ اى خوشه خورشيد!
تو جوشان چشمه اى، من تشنه اى بى تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگى تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمنى پرخاشجو دارم
به موج روشنايى شستشو خواهم
ز گلبرگ تو اى زرينه گل من رنگ و بو خواهم

شما اى قله هاى سرکش خاموش
که پيشانى به تندرهاى سهم انگيز مى ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايى
که سيمين پايه هاى روز زرين را به روى شانه مى کوبيد
که ابر آتشين را در پناه خويش مى گيريد
غرور و سربلندى هم شما را باد!
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگانى که در کوه و کمر داريد

سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤ - ۸:٢٦ ‎ب.ظ